خوب دیگه وقته رفتن شده![]()
دیگه نمیخوام اینجا بمونم راستش دیگه نمیتونم حرف دلمو اینجا بزنم
اینجا غربیه زیاده.........
من رفتم
خدا پشتو پناهتون باشه
نوشته شده توسط nilofar در شنبه 1390/03/07 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
امروز صبح وقتی داشتم اتاقمو مرتب میکردم چشمم خورد به اون دفترچه قدیمیه که همه چی توش مینوشتم
همینجور که ورق میزدم یه شعر توجهمو جلب کرد خوشم اومد ازش
من گریه نخواهم کرد ،
من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد ،
افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد :
من عشق نمی خواهم ...
معشوق نمی خواهم ...
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد :
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن در گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
.
.
.
.
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم ، سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم
خدایا تو دوست منی خدایا تو عشق منی مگه نه
با تو خیلی آرومم
من عشق زمینی میخوام چیکار آخه وقتی تورو دارم خدای قشنگم
نوشته شده توسط nilofar در چهارشنبه 1390/02/21 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت
امروز احساس رضايت خاطر ميكنم چون اون حرفاييو كه بايد به بعضيا ميزدم زدم صادقانه
چقدر خوبه كه ما آدما با هم منطقي حرف بزنيم و بتونيم همديگه رو درك كنيم
اينجوري همه ما احساس بهتري پيدا ميكنيم
مي خوام برم چند تا كتاب بخرم و در كمال آرامش شروع كنم به خوند نشون
دراز بكشم رو تختم و موزيكاي آرامي رو كه دوست دارم با تمام وجود گوش كنم
دلم ميخواد فقط تو چهارديواري اتاقم زندگي كنم
موبايلمو خاموش كنم و از تموم دنيا بي خبر باشم
ميخوام فقط با خدا حرف بزنم و با هم بخنديم
سر به سر دوتا فرشته اي كه رو شونه هام نشسته بزارم و كلي با هم خوش باشيم
مي خوام به خدا بگم خيلي ازش ممنونم كه اجازه ميده باهاش حرف بزنم و درددل كنم
مي خوام بهش بگم ببخشيد كه گاهي وقتا گستاخ و قدرنشناس ميشم
ميخوام بگم خدايا من خيلي دوستت دارم اگه تو نبودي اندازه يه دنيا تنها بودم
ولي الان اگه تنها آدم روي زمينم باشم تنها نيستم چون تورو دارم چون تو منو دوست داري چون من عاشقتم
خدايا ايكاش ميشد كه تو دستاتو بكشي رو موهام.....
نوشته شده توسط nilofar در یکشنبه 1390/02/11 ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت
بيا تا آرزوهايمان در كنار يكديگر رنگي بگيرد
بيا تا روياهايمان با هم يكي شود
بيا تا......
آري زيباست اما چه بسا اندكي بعد همه چيز تمام ميشود
آرزوها رنگ ميبازد روياها گم ميشود زشتي ها نمايان ميگردد
و ديگر هيچ
كسي آرزويي ندارد هيچ كس رويايي ندارد
همه ميخواهند به هر قيمتي شده زندگي كنند فقط زنده باشند همين
كسي عاشق نيست كسي شيفته نيست كسي دوستدار نور و شقايق
نيست كسي نيست كه بگويد تا كي تا كجا به كجا چنين شتابان
همه خسته اند همه تنهايند همه تشنه اند اما تشنه چه؟
تشنه نيستي خون فنا نابودي دردو خاكستر....
آيا خواهد رسيد آن روزي كه چشمهايمان كودكي شادان را
دوان دوان در دل دشتي سبز ببيند
آيا خواهد رسيد آن روزي كه دلهايمان براي پروانه بتپد
و آيا خواهدرسيد آن روزي كه دستهايمان در پي عشق باشد........؟؟
نوشته شده توسط nilofar در دوشنبه 1390/02/05 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت
خانما آقایون مراقب باشین
مراقب اونایی که اسم خودشونو گذاشتن دوست
اونایی که صبح تا غروب از دوست داشتن حرف میزنن
اما یه سر سوزن قدر اون اعتمادیو که بشون کردی نمیدونن
اونایی که دوره افتادنو هرچی میخوان از تو واسه دوستاشون و دیگران میگن
فقط به بهونه تلافی؟
واقعا متاسفم.......
نمی بخشم.........
میسپارم بخدا
دوست نداشتم اینجوری بنویسم اما لازمه بعضیا خجالت بکشن
از بقیه معذرت میخوام
نوشته شده توسط nilofar در پنجشنبه 1390/02/01 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت
تمام آرزوهاي خود را به درون صندوقچه اي ريخته ام
آرزوهايي كه مالامال اميد و عشق بود
اما ديگر نه
كليد اين صندوقچه گم شده است
نوشته شده توسط nilofar در پنجشنبه 1390/02/01 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت
بارون همه عشق منه
می دونی من خیلی بارون دوست دارم نمی دونم چی داره این بارون نمی دونم
ولی می دونم دوسش دارم
وقتی بارون میاد وقتی قطره های بارون صورتمو نوازش می کنه...
وای خدا به نظرم این قشنگ ترین حس دنیاست
همیشه اولین بارون پاییزی که می زنه من میرم زیرش
چشمامو می بندمو دستامو باز می کنم بارون میادو منو می گیره تو بغلش ...
اونوقت منو بارون با هم گریه می کنیم
بارون میگه دعا کن من زیر بارون دعا می کنم
چون اون دعامو می رسونه به گوش خدا
تو نمی دونی بارون چقدر مهربونه چقدر خوبه چقدر سخاوتمنده
بدون هیچ چشم داشتی بدون هیچ توقعی هر چی که داره و نداره میزاره تو طبق اخلاصو میده به ما
چرا ما آدما اینجوری نیستیم؟
من میگم بارون یه فرشته است که خدا واسه دل تنهای آدما فرستاده
گاهی لجم می گیره از بی رحمیه آدما تعجب می کنم آخه چه جوری می تونن وقتی بارون میادچتراشونو باز کنن خودشونو پنهون کنن زیر این چترا
من میگم این چترا فاصله می ندازه میونه ما و فرشته خدا
من چترا رو دوست ندارم
آخه وقتی بارون میاد میشه راحت خدا رو حس کرد
نوشته شده توسط nilofar در پنجشنبه 1390/02/01 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت
دنيا سرابي بيش نيست
كه در مسير رسيدن به ان باتلاق هايي متعدد موجود است
باتلاق ها انچنان تو را مي بلعند كه حتي نمي تواني گريه كني
حتي يك پلك زدن
چگونه بايد از اين سراب چشم پوشيد؟
چگونه مي توان در اين بيابان پر از سراب هوشيار بود؟
چگونه مي توان انسان بود؟!
نوشته شده توسط nilofar در دوشنبه 1390/01/29 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت
افكارم را پرواز مي دهم تا به ابديت برسند
شايد در آنجا انگيزه اي براي ادامه پيدا كنند
انگيزه اي آنچنان قوي كه كسي را ياراي مقاومت با آن نيست
اما در اين صحرا چه چيزي مي تواند مرا تحريك كند؟؟؟
نوشته شده توسط nilofar در دوشنبه 1390/01/29 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سپيده دم با طلوع خورشيد اونم چشماشو به اين دنيا باز كرد
وقتي بارقه هاي نور تابيد صورتش نمايان شد
زيبايش همه رو خيره كرده بود
اما چرا تو مرداب متولد شده بود؟همه به هم نگاه مي كردنو اينو از هم مي پرسيدن
اونا مي گفتن نيلوفر وقتي به خودش بياد پيش مرداب نمي مونه اونو ترك مي كنه
آخه نيلوفرچطور مي تونه اين مرداب پير رو تحمل كنه نيلوفر اين گل زيبا و دوست
داشتني جاش اينجا نيست....
نيلوفر اين حرفا رو شنيد
دلش شكست و گريه كرد ديگه با هيچ كس حرف نزد
اونوقت همه گفتن نيلوفر يه گل مغروره كه بايد تنها بمونه
اما نيلوفر مي دونست هيچ كس مرداب پير رو دوست نداره
اونوقت ريشه هاشو تو دل مرداب پير فرو كرد تا بهش بفهمونه مثل اوناي ديگه از تو فرار نمي كنم
من مي خوام پيش تو بمونم
آره همه فكر مي كردن نيلوفر يه گل مغروره
اما هيچ كس نمي دونست اون تا ابد تنهاست
چون نمي خواد مرداب تنها بمونه
و من آن نيلوفرم
نه حالا منم مرداب شدم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY